.:حرف حساب:. ..:HARFE HESAB:..
.

مناظره کعبه و کربلا

گفت :با کرب وبلا کعبه، من از تو برترم

تو بیابانیّ و من بیت خدای اکبرم

کربلا در پاسخش گفتا اگر تو خانه ای

...

من همه خون خدا می جوشد از بام و درم

کعبه گفتا مرد و زن بر گرد من آرد  طواف

من مطاف مسلمین از کهتر و از مهترم

کربلا گفتا چه گویی هر شب آدینه من

میزبان انبیاء از اولین تا آخرم

کعبه گفتا انبیاء بر گرد من گردیده اند

تو کجا و من کجا، تو دیگری من دیگرم

کربلا  گفتا که روح انبیا را کعبه ایست

آن منم،زیرا مزار زاده پیغمبرم

کعبه گفتا مرتضی در من به دنیا آمده

این شرافت بس ، که من خود زادگاه حیدرم

کربلا گفتا علی بوده سه شب مهمان تو

من حسینش را گرفتم تا قیامت در برم

کعبه گفتا من صفا و مروه دارم در کنار

وصف اسماعیل باشد خاطرات هاجرم

کربلا گفت این منم در خیمه گاه و قتله گاه

سعی  هفتاد و دو ثار الله را یادآورم

کعبه گفتا چاه زمزم را کنار من ببین

سالها و قرن ها جوشد ز دامان کوثرم

کربلا گفتا که زمزم را چه با خون حسین

زمزم تو آب ومن خون خدا را ساغرم

کعبه گفتا بوده دحو الارض در دامان من

من همانا بر تمام آفرینش محورم

ناگهان از حق ندا آمد،حرم خاموش باش

تو کجا و کربلا هر چند هستی محترم

هستی تو خلقت تو از طفیل کربلاست

چند می گویی که من از کربلا بالاترم

کربلا دارد به کل آفرینش افتخار

کربلا گوید که من عرش خدا را زیورم

من مزار پاک هفتاد و دو ثار اللّهیم

من هم آغوش ابالفضل و علیّ اکبرم

   اشک زهرا ریخته در دامن گلزار من

عطر جنت می دمد از لاله های پرپرم

ذره ای از خاک من،درد خلایق را دواست

خون ثارالله می جوشد ز هر نخل ترم

اینکه می بو سند با هم انبیاء واولیاء

دست عباس است کافتاده به خاک معبرم

گرچه در قلبم فرات و دجله می جوشد مدام

آب آب تشنه گان افکنده بر جان آذرم

در بغل دارم فرات و تا قیامت شرمگین

از رباب و حنجر خشک علیّ اصغرم

نخل میثم نخله ای باشد ز نخلستان من

بیت بیت آتشین آن بود برگ و برم


برچسب‌ها: کربلا دارد به کل آفرینش افتخار
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در جمعه 2 آبان1393 و ساعت 22:19 |
.

درویش تهی دست

درویشی تهی‌‌ دست از کنار باغ کریم خان زند عبور می‌کرد . چشمش به شاه افتاد و با دست اشاره‌ای به او کرد . کریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ آوردند .

کریم خان گفت : این اشاره‌ های تو برای چه بود ؟

درویش گفت : نام من کریم است و نام تو هم کریم و خدا هم کریم . آن کریم به تو چقدر داده است و به من چی داده ؟

کریم خان در حال کشیدن قلیان بود ؛گفت چه می‌خواهی ؟

درویش گفت : همین قلیان ، مرا بس است !

چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت .

خریدار قلیان کسی نبود جز کسی که می‌ خواست نزد کریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد ! پس جیب درویش پر از سکه کرد و قلیان نزد کریم خان برد !

روزگاری سپری شد.درویش جهت تشکر نزد خان رفت . ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به کریم خان زند کرد و گفت : نه من کریمم نه تو ؛ کریم فقط خداست ، که جیب مرا پر از پول کرد و قلیان تو هم سر جایش هست . . .

 

منبع: داستانک


برچسب‌ها: درویش تهی دست
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در چهارشنبه 30 مهر1393 و ساعت 18:13 |
.

بهلول و جمع دیوانگان

هارون الرشید به همراه مهمانانش عیسی بن جعفر برمکی و مادر جعفر برمکی در قصر نشسته بود و حوصله اش سر رفته بود. از سربازان خواست بهلول را بیاورند تا آنها را بخنداند سربازان رفتند و بهلول را از میان کودکان شهر گرفته و نزد خلیفه اوردند. هارون الرشید به بهلول امر کرد چند دیوانه برای ما بشمار بهلول گرفت : اولین دیوانه خودم هستم و با اشاره دست به سمت مادر جعفر برمکی گفت این دومین دیوانه هست عیسی با حالتی عصبی فریاد زد : وای بر تو برای مادر جعفر چنین حرفی می زنی ؟ بهلول خندید و گفت : صاحب اربده سومین دیوانه هست هارون از کوره در رفت و فریاد زد : این دیوانه را از قصر بیرون کنید آبرویمان را برد. بهلول در حالی که روی زمین کشیده می شد گفت : تو هم چهارمی هستی هارون !


برچسب‌ها: بهلول و جمع دیوانگان
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در دوشنبه 14 مهر1393 و ساعت 15:4 |
.

عرفه

بشنو که از گلدسته ها بانگ “الله اکبر” می آید :
آری ، خدا بزرگ تر است از غم ها و اندوه ها و ناامیدی ها و تنهایی های ما !


برچسب‌ها: عرفه
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در شنبه 12 مهر1393 و ساعت 7:37 |
.

مسجد بهلول

عده اي مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟

گفتند: مسجد می سازیم.

گفت: برای چه؟

پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا.

بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد.

سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول».

ناراحت شدند؛ بهلول را پیدا کردند و به باد کتک گرفتند که زحمات دیگران را به نام خودت قلمداد می کنی؟

بهلول گفت: مگر شما نگفتید که مسجد را برای خدا ساخته ایم؟ فرضا مردم اشتباه کنند و گمان کنند که من مسجد را ساخته ام، خدا که اشتباه نمی کند .


برچسب‌ها: مسجد بهلول
+ نوشته شده توسط مصطفی اویسی در جمعه 4 مهر1393 و ساعت 14:15 |
.


Powered By
BLOGFA.COM


_________________________ _________________________ قدر ثانيه‌ها را بدانيم _________________________ PageRank _________________________





Powered by WebGozar

_________________________